نیک نژاد

نیک نژاد

@نیک نژاد

  • ۱۰۹

    امتیاز

  • ۱

    دنبال‌کننده

  • ۰

    دنبال‌شونده

  • ۱

    نقد

  • ۴

    نقل‌قول

آخرین فعالیت‌ها

کتیبه‌ها
امتیازخوانده‌ام

کتیبه‌ها

برای این کتاب امتیاز ثبت کرد.

کتیبه‌ها
نقل قول

کتیبه‌ها

سارا روبرویم نشسته بود و من به این فکر می‌کردم که سرنوشت چطور مرا به گوشه ای از این کره خاکی کشانده است تا اسیر عشقم کند؟! بلند شد و به آشپزخانه رفت مدتی بعد با دو لیوان نسکافه برگشت بدور از بزرگواری و رسم سپاسگذاری می‌دانستم که، آنرا سَرنکشم اگرچه دهانم کمی سوخت ولی در عمرم چنین نسکافه خوشمزه ای نخوره بودم و یا در کنار عشق چنین طعم دلپذیری را نچشیده بودم. سارا طوری که از حرکت من تعجب کرده بود در چشمهایم خیره شد و با شیطنت ملموسی پرسید: «شیرینش نکردید؟!» بادی به غبغب انداختم که فرصتی برای ابراز وجود پیدا کرده بودم خودم را جمع و جور کردم و فیلسوفانه پراندم «تلخ می‌خورم» از نگاه متعجبش فهمیدم که اولین نفر توی دنیا هستم که چای را تلخ می‌نوشد.

کتیبه‌ها
نقل قول

کتیبه‌ها

تنِ زنم را پاره پاره خواهند کرد تا شاید اثر زهر دشمنی خیالی را در آن بیابند، همانطور که من طی سالها روحش را پاره پاره کردم تا تقاص خیال پردازی ام را بدهد. همیشه همین طور بوده و خواهد بود، اصلی که در همه جای دنیا استفاده می‌شود؛ دشمن سازی جزء اصول اولیه مردم داری است! اصلی که خیلی از ارزشها به خاطرش، به لجن کشیده می‌شوند! (صفحه 21 کتاب)

کتیبه‌ها
نقل قول

کتیبه‌ها

اولین سالی که درجه گرفتم و به خواستگاریش رفتم را خوب به خاطر می‌آورم. او تنها دختر زیبای محله مان بود که کسی به خود جرأت نمی‌داد نگاهی جز احترام بیاندازد. هنوز بیست سالم نشده بود که با یونیفرم اتو کشیده خاک نخورده و پوتین‌های واکس زده و ستارهایی که بخاطر نو بودن روی شانه هایم می‌درخشیدند، به در خانه اش رفتم. با اعتماد به نفسی که از یونیفرمم به ودیعه گرفته بودم، بادی به غبغب انداختم و خشک و نظامی و کوتاه او را از پدرش که با پیژامه در را برویم باز کرده بود، خواستگاری کردم. «اگر قربان اجازه بفرمایید خوشحال خواهم شد که بنده را به غلامی بپذیرید» پدر زنم خنده اش گرفته بود و بقدری بلند قهه قهه می‌زد که زنم و مادرزنم را روبرویم دیدیم بیچاره‌ها آمده بودند که ببینند چه خبر شده است. همانطور خشک و خبردار جلویشان ایستاده بودم. در حالیکه می‌خندید با دست به من اشاره کرد و گفت «هنوز درجه هایش خشک نشده و شاشش به فاضلاب ارتش نرسیده ، چه بادی به غبغب انداخته» با یک دست شکمش را گرفته بود و نمی‌توانست جلوی خنده اش را بگیرد. من جدی و اخمالود از این همه توهین، دریده فقط نگاهشان می‌کردم. خنده‌های قلقی همسرم و مادرزنم مانع شد تا با یک عقب گرد دل چرکین، از آنجا بروم. بجایش به خودم فرمان قدم رو دادم

کتیبه‌ها
نقد

کتیبه‌ها

عالی بود تا به حال رمان با مضمون صلح جهانی از نویسنده ای ایرانی نخوانده بودم.

کتیبه‌ها
نقل قول

کتیبه‌ها

از دوره دانشکده نظامی به این حقیقت رسیده بودم که معمولا یک مشت آدم بی پول و پارتی، حاضرند یونیفرم به تن کنند. در طول خدمتم بندرت با نظامیان مُتمکِّنی مواجهه شدم که در لباس خدمت باقی مانده باشند چرا که کسانی زیر تحقیردوران آموزش نظامی، دوام می‌آوردند که راهی برای برگشت نداشته باشند و بنیادی‌ترین و بدترین بخش ارتش‌ها بر این اساس تعریف شده است؛ شخصیت شخصی گریت را خرد می‌کنند تا شخصیت مطیع و فرمانبردار بسازند و این تحول عظیم شخصیتی یک پشتوانه بزرگ می‌خواست ؛ بی نوایی! …

۲ پسند